تبلیغات
♥♥♥ گوشه خلوت دلم ♥♥♥ - بــعـضـی ها ...
 
♥♥♥ گوشه خلوت دلم ♥♥♥
ساعتها را بگذارید بخوابند ، بیــــــــــــــــهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .
چهارشنبه 4 مرداد 1391 :: نویسنده : مجنون

آدم وقـتـی یـه حـس تـکـرار نــشـدنـی رو
بـا یــکـی تـجـربـه مـیـکـنـه ...

دیــگـه اون حــس رو بـا کـس دیـگـه ای
نــمـیـتـونـه تـجـربـه کـنـه !!

بــعـضـی حــس هـا ...


خــاص و نــاب هـسـتـنـد ...

مـثـل بــعـضـی آدم هـا ...!!





نوع مطلب : درددل، متن ادبی، عكس، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 03:23 ب.ظ
Everything is very open with a very clear description of the issues.
It was truly informative. Your site is very helpful.
Thank you for sharing!
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:07 ب.ظ
Remarkable! Its genuinely remarkable post, I have got much clear idea on the topic of from this article.
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:08 ب.ظ
It's really very difficult in this full of activity life
to listen news on Television, so I simply use
the web for that purpose, and get the newest
news.
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:56 ب.ظ
I know this web site presents quality based posts and other data, is there any
other web site which provides these kinds of information in quality?
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:43 ب.ظ
I go to see everyday a few sites and information sites to read posts, however this blog gives feature based writing.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:01 ب.ظ
Everything is very open with a very clear clarification of the issues.
It was truly informative. Your site is very useful. Thanks for sharing!
پنجشنبه 5 مرداد 1391 12:00 ق.ظ
چشم‏هایت

رویای كودكی‏ام بود

و نگاهت؛

اریب و خیس،

باران لحظه‏های دلتنگی‏ام

دوستت دارم...

و تو قرنهاست این را می‏دانی ...

و باز...

نمی‏دانم

از چشم‏هایت بگویم

از دستهایت

یا از گیسویت كه به مهتاب حجاب می‏بخشد

نمی‏دانم

چرا از یادم نمی‏روی!؟

اینگونه تلخ نگاهم مكن

این دستهای خالی

میراث اجدادی من است

و این زمین نفرین شده؛

زادگاهم

و این زبان ناگشوده؛

زبان مادری‏ام

من راز این بغض‏ها را

سالهاست كه می‏گریم

و پشت هاله‏های غبارآلودت خیسم...

بانو به چه می‏نازم

به بی تو بودنها...

به بی تو گریه کردنها...

نه نه بانو

من به روزی که به شانه هایت تکیه خواهم داد مینازم...

به حرفهایم نخند

من خوب میدانم روزی به شانه هایت تکیه خواهم داد و تو

دستهایم را خواهی گرفت...

بعد از تو

این سروهای بی‏خاصیت همیشه سبز

این آسمان ویران و نانجیب

و این عروسكان كاغذی

اذیتم می‏كند

كجای كاری بانو...

آفتاب را از نگاهم دزدیدند

من در روزگارِ همیشه شب متولد شدم

با نور ماه زندگی كردم

و اكنون این ماهی كوچك

در تنگ خاطراتم نمی‏رقصد

بعد از تو

آنقدر با شب بودم

كه نور چشم‏هایم خاموش شد

و آنقدر اسمت را گریستم

كه نامم فراموشم شد

بعد از تو چقدر داستان بی تو بودنهایم را

به كودكان كوچه‏مان گفتم

كه اكنون نمی‏توانم از كوچه بگذرم

چرا از یاد كودكان كوچه‏مان نمی‏روی...؟

من قصه‏های مادربزرگم را گوش كردم

من معصومیت مردمانم را فهمیدم

حتی شعر دیروزم فراموشم شد

اما تو چرا از یادم نمی‏روی...؟

و من...

با این زبان زنجیری

هنوز هم كه هنوز است

داد می‏زنم

بانو!

بانوی سرزمین آفتاب

"دوستت دارم"
چهارشنبه 4 مرداد 1391 10:21 ب.ظ
من اهل عاشق شدن نیستم!
ولی درمورد تو یکی شاید استثنا شه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


در برابرکسی که معنای پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...

تا ابد دلتنگتم !

مدیر وبلاگ : مجنون
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این وبلاگ رو بدم بخونه تا بفهمه چه زجری كشیدم ؟!













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب


استخاره آنلاین با قرآن کریم

کد پیغام خوش آمدگویی دریافت همین آهنگ